تبليغاتX
واي از دست خودم

##@@@!!##آخرش يه روزي هجرت در خونتو ميكوبه تازه اون لحظه ميفهمي آسمون همه غروبه ##@@@!!##

 

 

من وبا خستگیام تنها نذار،

 

                               سایبون مهرتو ازم نگیر


چشمه ی زلالتونشون بده،

 

                                این مسافر غریب و بپذیر


پرم از وسوسه های بی دلیل،

 

                             طعم گندم منو تا اینجا کشید


لحظه های سبزم و ازم گرفت،

 

                         روح من به مرز تاریکی رسید

 

نوشته شده توسط هوبخت در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 ساعت 21:51 | لينک ثابت |

 

به نام خداوند بخشنده ي مهربان

هرچي دوست داري بچه ها درباره ي خودت بدونن بگو؟

به نام خدا علي ادهم هاشمي هستم.متولد 21 آبان 1368 صادره از تهران ش.ش 1111196270  اهل محله ي شاخ تهرانپارس.

رشته ي نرم افزار رو دوست داري يا مجبوري دوست داشته باشي؟

اجباري اومدم. و

ميدوني انتخاب چندمت بود؟

فكر كنم 70 اينا بود.

اسم مستعار داري يا نه اگه آره چيه؟

دارم من زياد اسم مستعار دارم ولي همشونو نمي تونم بگم .

يكيش ادي بالا است.

رتبه ي كنكورت يادته؟

17 و خورده اي هزار

تا حالا شده تو دانشگاه عصبي بشي؟ سر چه موضوعي؟

آره ولي بذار نگم سر چي ولي با اصرار گفت يه حرفي رو پيش يه نفري زده بودم بعد رفت به يكي ديگه گفت كه نبايد مي گفت (و هرچي اصرار كردم نگفت اون حرف چي بوده.)

اينترنت زياد ميري؟و بيشتر دنبال چي مبگردي اگه بري؟

نه به اون صورت ولي بيشتر اگه بخوام كفش بخرم و اينا ديگه.

يعني مد و اين چيزا رو نگاه ميكني؟

آره ديگه در همون حد.

معلم كلاس يكم دبستانت يادته؟

همشونو يادمه ولي يكم دبستان سالاري بودش.

بزرگترين دروغ زندگيت چي بوده؟

اين چه سواليه كه ميكني؟ (بعد كمي فكر) يادم نمياد دروغ زياد ميگم.

اگه بخواي همين الان از يه نفر تشكر كني اون يه نفر كيه؟

معلومه از كي! مادرم ديگه.

براچي؟

براي اينكه منو بزرگ كرده و خيلي زحمت كشيده.

كدوم محله ي تهران رو دوست داري؟

محله ي خودمون.

چرا؟

البته محله ي پيروزي رو دوست دارم چون اونجا به دنيا اومدم بعد رفتيم تهرانپارس كه ديگه تهرانپارس رو خيلي دوست دارم.

از كدوم درس زياد خوشت مياد؟

كلا زياد از درسها خوشم نمياد.

دوست صميميت تو دانشگاه كيه؟

دوست صميمي زياد دارم.

خب مهمترينش كيه؟

اميد نفر اول بود.

بود؟يعني الان نيست؟

هست الان هم هست(با كركر خنده) ولي خودش منو نمي خواد ديگه دوستم نداره.

اهل فيلم ديدن هم هستي؟

بله.

بيشتر چه نوع فيلم هايي ميبيني؟

فبلم هاي عشقولانه.

چه فيلمي رو بيشتر دوست داري؟

فيلم زياد دوست دارم ولي خنده دارشو بيشتر دوست دارم.

يه دونشو كه بيشتر دوست داري بگو؟

آها ولي ببخشيد. من يورو تريپ رو دوست دارم.

ورزش هم ميكني؟

ورزش ميكردم.

چه ورزشي؟

كنگ فو.

وبلاگ هاي بچه هاي كلاس رو ميبيني؟

آره.

كدومشونو بيشتر باهاش حال ميكني؟

والله هيچكدومشون اون چيزي كه من ميخوام نيست و مال خود تو ميتونه خيلي بهتر باشه.

من چكار كنم كه بهتر بشه؟

چرت و پرت زياد نگي .

چياش چرت و پرته؟

خيلياش چرت و پرته. اين چيه دررابطه با فوتبال نوشتي و سوتي هاي ورزشي و خبرهاي چرت و پرت و بحث هاب عشقولانه اي كه راه ميندازي كه الكي واسه خودت ميگي كه عاشق باشيد و از اين حرفا.

به نظر من بري سراغ حاشيه خيلي بهتره .

من همين الان پامو گذاشتم تو حاشيه ببين چه مسائلي پيش اومده حالا اگه وارد بشم كه ديگه بدتر ميشه.

نه دلم ميخواد حاشيه بيشتر باشه و در باره ي بچه ها بيشتر حرف بزني.

و روابط اونا رو زير سوال ببري.

يعني تو ميگي واقعا من اين كارها رو بكنم؟

آره ببر ببر.

اونوقت مسئوليتش با كي؟

در رابطه با من بگيد مسئوليتش با من.

اگه تو اين دانشگاه قبول نميشدي دوست داشتي تو كدوم دانشگاه و چه رشته اي بري؟

مسلمه دوشت داشتم ميرفتم امير كبير مكانيك ميخوندم.

نظرتو درمورد كلمه هاي زير بگو:

كله پاچه : زياد تو كارش نيستم.

ترم يك دانشگاه : دوران خوبي بود.

خودم : نميدونم زياد راجع بهت فكر نكردم.

اون يكي سعيد : چرا راجع به اون همه ميپرسن؟

اميد : رفيق خفن

اهل كل كل هم هستي؟

اهل كل كل... نه زياد

شعر و كتاب و اينجور چيزا چي؟

كتاب رمان زياد خوندم. شعر هم سهراب سپهري و اخوان ثالث و خوندم  ولي اخوان ثالث رو بيشتر دوست دارم .

چرا اخوان رو بيشتر دوست داري؟

چون اخوان يه شاعر شاخيه كه داره ميناله فقط و شاعريه كه مث سهراب نيست كه همه چيو قشنگ ببينه ولي داره هي ناله ميكنه داره بد زمونه رو ميگه و اين نوع ديدش خيلي به من كمك ميكنه .

انگيزت واسه اومدن به دانشگاه چيه؟

خب معلومه چيه اومدم درس بخونم ديگه .

اهل فوتبال هم هستي؟

نيستم ولي خودمو قاطي مي كنم و پرسپوليس هستم.

درباره ي عشق هيچي نميخواي بگي؟

نه زياد چيز مهمي نيست.

سعيد همون جا رسيد و يه سوال جغرافي ازش پرسيد كه بلد نبود جواب بده منم واسه اينكه فردا واسش حاشيه درست نشه ننوشتم.

(سعيد)نظرتو درباره ي سيگار بگو؟

تو كثيفي، تو مضري، دشمن قلبي

درباره ي وانتت بگو؟

وانتم خوبه سرپاست.

سوال جنجالي(معين): با شخص خاصي مشكل داري؟

آره .

دختره يا پسر؟

با دخترا كه تاحالا كاري نداشتيم.

(سعيد)يعني قراره كار داشته باشي؟

نميدونم اگه اونا با ما كار داشته باشن ما هم با اونا كار ميكنيم.

پسرا چي؟

خب دارم.

با كي؟

( با كلي خنده)با خود اين سعيد محسني مشكل عاطفي دارم. نامردي كرده!!!!!

(البته بگم اين شوخي بود ها زياد جدي نگيريد.)

حرف آخر :

مصاحبت زياد خوب نبود و از سوال هايي كه داشتي خوشم نيومد دلم مي خواست يه سوال هايي ديگه ميپرسيدي اگه قسمت بشه دفعه ي بعدي چون الان ميخوام برم سر كلاس(اچ تي ام ال) ولي خب از همه تشكر ميكنم از پدرم اميد جون دوست دارم.

و خود تو به عنوان اين كارها بايد خيلي چيز باشي نكته سنج باشي و خيلي از روابط بچه ها دقت كني و ريز بري توي بچه ها و اگه مي خواي اين كارها رو انجام بدي خب ولي متاسفانه اين كار رو نكردي از نوع سوال هات مشخص بود اگه بتوني اين كار رو بكني خيلي بهتره چون دررابطه با من خيلي چيز ها رو ميتونستي بپرسي كه نپرسيدي اتفاقا بايد تو هر چيزي حاشيه باشه و سعي كنيد حاشيه هاي خوب واشتون به وجود بياد.

من اين پرسش ها رو واسه يه نفر ديگه طرح كرده بودم وتازه پرسش هاي جنجاليش رو سانسور كردم تا مث قبلي مشكل ايجاد نشه و فردا نخوام جواب 100 نفر رو بدم و وقت خودم رو الكي تلف اين چيزا بكنم.

ولي اميدوارم راضي بوده باشيد كلا اخلاق علي مث خودمه كه عجيب نيستچون دوتامون آبان ماهي هستيم و من از افراد زير به خاطر كمك به ما در انجام اين مصاحيه تشكر ميكنم:

خودم و خودش.

سعيد محسني و معين حسيني يا اون پرسش هاي جنجاليشون.

موبايل خودم.

افرادي كه نام و يادي از اونا در مصاحبه بود.

يه نفر كه خيلي...

خانواده هاي محترم رجبي ، ميرفندرسكي

دانشجويان پيرو خط خودم.

يك بخش از شعر  اخوان رو هم تقديم ميكنم به علي:

 

 

نوشته شده توسط هوبخت در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 ساعت 21:34 | لينک ثابت |

 

درودي از نوع صفرويكي آن كه اميدوارم خودمان هم يا صفر باشيم يا يك.

نميدونم از كجا شروع كنم ولي خب بايد از يه جايي شروع كرد:

1- از اين به بعد هيشكي با نام خودش نياد و ديدگاه خودشو درباره ي موضوع ها اعلام كنه كه ازش دلخور ميشم هر فردي ميخواد از اين به بعد نظر بده بايد با نام مستعار بگه چون مهم اينه كه چي ميگه و اگه با نام خودش نظر بده من ببينم پاك ميكنم تازه به درد خودشون هم ميخوره چون بعضي ها ميان اين نظرها رو ميبينن و جالبه خودشون نه اينكه نظر نميدن بلكه ميان فوضولي ميكنن ببينن كي درباره ي كي چي گفته؟

هركسي هم هر انتقادي نسبت به اين طرح داره بگه.با دليل لطفا!

2- والله من هنوز نفهميدم دغدغه ي مخاطبان اين وبلاگ چيه؟ مثلا يكي ميبينم ميگه چرا عاشقانه مي نويسي اون يكي ميگه چرا عاشقانه كم مينويسي؟ و.... .

من اين وسط موندم چيكار كنم ! بخوام اونجوري بنويسم ميگن نه اينجوري بنويس مي خوام اينجوري بنويسم ميگن نه اونجوري بنويس واسه همين

هم مي خوام نظرهاي مشتري هاي پروپاقرص سوسه رو بدونم و شما تا آخر اين هفته بگيد كه من بيشتر رو چه موضوع هايي كليد كنم و بيشتر درباره ي اونا بنويسم و اينو بدونيد كه از اين به بعد فقط به انتقاد و پيشنهاد هاي اين افرادي كه نظر دادن توجه ميشه و بقيه اي كه به خودشون زحمت دادن يه نظر رو نميدن خب حتما مهم نيست كه چي تو اين وبلاگ نوشته ميشه و بعدا ديگه جاي گلايه اي از جانب اونا نيست.

3- تو اين وبلاگ ديگه شما نام هيچ شخصي رو نخواهيد ديد و از اين به بعد براي هر فرد اگه لازم باشه يك نام مستعار استفاده ميشه كه اگه دوست داريد نام مستعارتون رو خودتون انتخاب كنيد بگيد وگرنه خودم آستين بالا ميزنم و يه نام مستعار واستون انتخاب مي كنم.

4- هفته ي قبل يه مصاحبه داشتم كه نه خودش از مصاحبه راضي بود و

نه من و مث اينكه خيلي ها هم مخالف و يا موافق اون بودند اونش مهم نيست چون من يه مصاحبه كردم و نظرهايي هم داده شد نظر خودمم رو هم اصلا در هيچ موضوعي درباره ي اون نميگم و به عهده ي خود خواننده واگذار ميكنم مهم اينه كه بعد اين موضوع به طور غيرمستقيم انگ هايي

به اين وبلاگ زدند كه اصلا درست نيست بهم گفتن تو براي بقيه حاشيه درست مي كني ، تو خودت اگه به يه جايي نرسيدي دوست نداري بقيه هم برسن ، خيلي از حرفهايي كه زدنشون اصلا مناسب نيست به طور غيرمستقيم گفته شد و خيلي چيزاي ديگه كه من واقعا نميتونم بنويسم و متاسفانه هرچي دلشون مي خواست نثار من ميكردن منم گفتم من آينه خدا دارم همشو واسه خودتون حواله كردم چون بيشتر لازمش داريد. ولي من براي اينكه بگم اين وبلاگ كارش اين نيست كه ديگران رو به جون هم بندازه و هدف اين نيست كه براي عده اي حاشيه سازي كنه و اينكه من خوشحال نميشم اگه يكي ناراحت بود چون ميگن اگه مي خواي خودت به يه چيزي برسي واسه رفيقت هم همونو بخواه نه اينكه زيرآبشو بزن چون اگه بد ديگران رو بخواي واسه خودت هم بد پيش خواهد آمد ، تصميم گرفتم مصاحبه را با نظرهاش حذف كنم و ديگه هم درباره ي بعضي چيزا كه بهم گفتن به تو هيچ ربطي نداره ننويسم اصلا چرا كاسه ي داغتر از آش بشم.

5- به همه ي طرف هاي درگير ميگم كه داداش توپ رو تو زمين من نندازيد من خودم انقد درگيرم كه ... .

والله من كه حوصله ي بچه بازيهاي شماها رو ندارم همين جا ميگم كه گروه اسمشو نبر و هواداران و گل گلاب و طرفداران،اگه حرفي دارن لطف كنن(ببين دارم خواهش مي كنم) برن تو وبلاگ خودشون كه تو لينك ها هست و اونجا ادامه ي شفاف سازي و برعكسش افشاگري رو ادامه بدن كنه چون دعواي اونا هيچ ربطي به من نداره.و اين وبلاگ هم ميدان جنگ نيست بلكه يه وبلاگ فرهنگيه.

(من اسم گروه رو نگفتم كه خدايي ناكرده يه وقت حاشيه اي براش درست نشه)

6- من هميشه دوست داشتم مطلب هاي وبلاگمو خودم بنويسم اونم بيشتر طنز انتقادي از همه حتي خودم! ولي دوستان 17خرداد يكمين امتحانه و وقت تنگه و باور كنيد فرصتي براي تايپ كردن اونا نميمونه بنابر

اين من تصميم گرفتم بيشتر از مطالب ديگران تو اين چند هفته استفاده

كنم تا بيشتر بتونم به درس هام برسم اگه يه چيزهايي كم بود به

بزرگواري خودتون ببخشيد.و در آخر هشدار ميدم كه لطفا نه پا رو دمب

من بذاريد و مهمتر اينكه با ما شوخي نكنيد كه من همونجور كه طنز مينوسم خيلي چيزاي ديگه هم هست كه ميشه بهشون پرداخت.

حرف آخر من اينه كه بيايد مث ترم قبل با همون گروهي كه رفتيم توفيق اجباري و مادر زن سلام رو ديديم همه با هم بريم سينما و فيلم زن دوم

رو ببينيم كه بازم مث سابق رفاقته بيشتر باشه تا... .

 

 

نوشته شده توسط هوبخت در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 ساعت 21:34 | لينک ثابت |

 

با شما هستم من،

 

اي شما اختراني كه در اين خلوت صحراي بزرگ شب كه آيد

 

چو هزاران گله گرگ چشم بر لاشه ي رنجور زمين دوخته ايد

 

واندر آهنگ بي آزرم نگهتان تك و توك

 

سكه هايي همه قلب و سيه اما به زر اندود

 

ز احساس و شرف حيله بازانه نگه داشته، اندوخته ايد

 

او در آن ساحل مغموم افق اختر كوچك مهجوري بود

 

كز پس پستوي تاريك سپهر

 

در دل نيمشبي خلوت و اسرار آميز

 

با دلي ملتهب از شعله ي مهر

 

به جهان چشم گشود

 

تا شبي رفت و ندانم به كجا

 

از شما پرسم من ، اي...

 

شما

 

گرگها خيره نگه كردند

 

هم صدا زوزه برآوردند

 

ما نديديم،نديديمش

 

نام، هرگز نشنيديمش

 

نيمه شب بود و هوا سخت و سرد

 

تازه ماه از پس كهسار برون امده.

 

 

نوشته شده توسط هوبخت در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 ساعت 21:33 | لينک ثابت |

 

دو روز مانده به پايان جهان

تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است تقويمش پر شده بود و تنها دو روز

تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

پريشان شد و آشفته و عصباني

نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.

داد زد و بد وبيراه گفت ،خدا سکوت کرد

جيغ کشيد و جار و جنجال راه انداخت

خدا سکوت کرد

آسمان و زمين را به هم ريخت

خدا سکوت کرد

به پر و پاي فرشته ها و انسان پيچيد

خدا سکوت کرد

کفر گفت و سجاده دور انداخت

خدا سکوت کرد

دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد

خدا سکوتش را شکست و گفت : عزيزم

اما يک روز ديگر هم رفت

تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي

تنها يک روز ديگر باقي است

بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن

لا به لاي هق هقش گفت : اما با يک روز ؟

با يک روز چه کار مي توان کرد ؟

خدا گفت : آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزار سال زيسته است

و آنکه امروزش را در نمي يابد ، هزار سال هم به کارش نمي آيد

و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت

حالا برو و زندگي کن

او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گوي دستانش مي درخشيد

اما مي ترسيد حرکت کند ، مي ترسيد راه برود ، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد

قدري ايستاد

بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين يک روز چه فايده ايي دارد

بگذار اين مشت زندگي را مصرف کنم

آن وقت شروع به دويدن کرد

زندگي را به سر و رويش پاشيد

زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد

و چنان به وجد آمد

که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود

مي تواند بال بزند

مي تواند

او درآن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد ، زميني را مالک نشد ، مقامي را

به دست نياورد

اما

اما درهمان يک روز دست بر پوست درخت کشيد ، روي چمن خوابيد

کفش دوزکي را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد

و به آنها که او را نمي شناختند سلام کرد

و براي آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد

او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد

لذت برد و سرشار شد و بخشيد و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد

او در همان يک روز زندگي کرد

اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند

امروز او در گذشت ، کسي که هزار سال زيسته بود

 

نوشته شده توسط هوبخت در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 ساعت 21:31 | لينک ثابت |

 

يک شب به منزل فردي ثروتمند رسيدند و از صاحبخانه اجازه خواستند تا شب را در آنجا سپري کنند . آن خانواده بسيار بي ادبانه برخورد کردند و اجازه نداند تا آن دو فرشته در اتاق ميهمانان شب را سپري کنند و در عوض آنها را به زيرزمين سرد و تاريکي منتقل کردند . آن دو فرشته کوچک

همانطور که مشغول آماده کردن جاي خود بودند ناگهان فرشته بزرگتر چشمش به سوراخي در درون ديوار افتاد و سريعا به سمت سوراخ رفت و آنرا تعمير و درست کرد.

فرشته کوچکتر پرسيد : چرا سوراخ ديوار را تعمير کردي .

فرشته بزرگتر پاسخ داد : هميشه چيزهايي را که مي بينيم آنچه نيست که به نظر مي آيد .

فرشته کوچکتر از اين سخن سر در نياورد .

فردا صبح آن دو فرشته به راه خود ادامه دادند تا شب به نزديکي يک کلبه متعلق به يک زوج  کشاورز رسيدند . و از صاحبخانه خواستند تا اجازه دهند شب را آنجا سپري کنند.

زن و مرد کشاورز که سني از آنها گذشته بود با مهرباني کامل جواب مثبت دادند و پس از پذيرايي اجازه دادند تا آن دو فرشته در اتاق آنها و روي تخت انها بخوابند و خودشان روي زمين سرد خوابيدند .

صبح هنگام فرشته کوچک با صداي گريه مرد و زن کشاورز از خواب بيدار

شد و ديد آندو غرق در گريه مي باشند . جلوتر رفت و ديد تنها گاو شيرده

آن زوج که محل درآمد آنها نيز بود در روي زمين افتاده و مرده .

فرشته کوچک برآشفت و به فرشته بزرگتر فرياد زد : چرا اجازه دادي چنين اتفاقي بيفتد . تو به خانواده اول که همه چيز داشتند کمک کردي و ديوار سوراخ آنها را تعمير کردي ولي اين خانواده که غير از اين گاو چيز ديگري نداشتند کمک نکردي و اجازه دادي اين گاو بميرد.

فرشته بزرگتر به آرامي و نرمي پاسخ داد : چيزها آنطور که ديده مي شوند به نظر نمي آيد.

فرشته کوچک فرياد زد : يعني چه من نمي فهمم.

فرشته بزرگ گفت : هنگامي که در زير زمين منزل آن مرد ثروتمند اقامت  داشتيم ديدم که در سوراخ آن ديوار گنچي وجود دارد و چون ديدم که آن مرد به ديگران کمک نمي کند و از آنجه دارد در راه کمک استفاده نمي کند پس سوراخ ديوار را ترميم و تعمير کردم تا آنها گنج را پيدا نکنند .

ديشب که در اتاق خواب اين زوج خوابيده بودم فرشته مرگ آمد و قصد

گرفتن جان زن کشاورز را داشت و من بجاي زن گاو را پيشنهاد و قرباني کردم .

چيزها آنطور که ديده مي شوند به نظر نمي آيند .

دوستان من : بعضي وقتها چيزهايي اتفاق مي افتد که دقيقا بر عکس

انتظار و خواست ماست و اگر انصاف داريد به اتفاقاتي که مي افتد بايد اعتماد داشته باشيد . شايد که به وقت و زمانش متوجه دلايل آن اتفاقات شويد.

* آدمهايي به زندگي شما وارد مي شوند و به سرعت مي روند

* دوستاني پيدا مي شوند و مدتها باقي مي مانند و رد پايي زيبا در درون قلب ما باقي مي گذارند و ما خود اين کار را براي ديگران انجام نمي دهيم چون دوست خود را يافته ايم و ديگري اين کار را براي ما انجام داده.

* ديروز يک خاطره است ، فردا يک راز است و امروز يک هديه است . به همين دليل است که ما آنرا به زبان انگليسي Present يا هديه مي ناميم.

 

نوشته شده توسط هوبخت در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 ساعت 21:30 | لينک ثابت |

 

آقا جون اين هفته خيابونا همه جا خلوت بود و زياد اتفاق خاصي نيفتاد كه من بخوام روش كليد كنم ولي خب يه چندتا مورد كوچيك توسط دوربين

هاي مدار بسته ي مركز كنترل ترافيك سوسه ضبط شده كه با هم مي خونيم.يك شنبه كه احيانا قرار بود كلاس گسسته برگزار بشه بايد ببخشيد كه اين حرف رو مي زنم ولي استادش از درسش مزخرف تر با اون درس دادنش به جز چند نفر استقبال زيادي نشد و احتمالا تحريم شده و جا داره كه تمشك طلايي هفته رو تقديمش كنيم.( من خودم نبودم ولي خبرش رسيد).

روز دوشنبه هم قرار بود پروژه اينا ارائه بشه كه بد نبود( بازم بگم من

نبودم ولي كلاغ سياه ها بودن)

سه شنبه ديگه خودم بودم ولي چون كلاس نبود يه مدتي نشستيم تو سلف و بعدش رفتيم و خداييش دانشگاه خيلي خلوت بود.

چهارشنبه هم كه برنامه سازي پيشرفته بود و استاد هم دير اومد هم دير رفت و دو تا پروژه داد كه يكيش بايد حتما ارائه بشه چون به عنوان نمره ي نيم ترم حساب ميشه.

پنج شنبه هم كه استاد بوربور اين هفته ثابت كرد زبر و زرنگه چون مچ

همه ي كساني كه سر كلاس نبودن گرفت و حالشونو بدجوري گرفت.

و به خاطر همين مورد گوي طلايي رو بهش تقديم مي كنيم.

بچه هاي ديگه هم سلام ميرسونن و خوبن.

 

نوشته شده توسط هوبخت در جمعه 20 اردیبهشت1387 ساعت 18:1 | لينک ثابت |

سسسسلام

 

من همه جور سلامي دادم بي سس ، باسس ، كم چرب ، بي چربي ..

ديگه اندفه فقط مي گم:

درود به روي ماه همتون.

 

ابتدا در مورد مصاحبه بگم كه باز تكرار مي كنم هركي دوست

 

 داره مصاحبش تو وبلاگ پخش بشه چه خانم ها چه آقايان

 

هيچ فرقي نيست و هيچ دليلي هم براي مصاحبه لازم نيست

 

داشته باشيد كافيه كه خودشون درخواست بدن يا از راه ايميل

 

يا نظر يا دانشگاه منو ديدين يا دوستان.من سه سوته سوالها

 

رو طرح مي كنم و مصاحبه رو انجام ميدم.

 

بخش يكم خبرهاي ترافيكي دانشگاهه كه اينبار يه كم كمه و حاشيه اي نيست و بخش جديدش دادن گوي و تمشك طلايي به بهترين و بدتري ها است.

بخش دوم يه شعره كه با كمي تلخيص از يك ترانه ي رپ نوشتم.

بخش سوم مصاحبه ي محمد محدي است كه بخونيد.

بخش چهارم كاريبلگه كه به روز معلم اختصاص داره.

بخش پنجم درباره ي عشقه همين.

نوشته شده توسط هوبخت در جمعه 20 اردیبهشت1387 ساعت 18:1 | لينک ثابت |

 

 

اينجا دانشگاهه يعني جاييكه

هرچي توش ميبيني باعث گاه، آزاره

آزار روحت تا تو بعضي كلاسها

مي فهمي تو هم دانشجو نيستي يه زايدي

اينجا همه گرگن مي خوان باشي مث بره

بزار چشم و گوشتو وا كنم يه ذره

اينجا دانشگاست دوست من شوخي نيستش

خبري از گل و دوستي و عاشقي نيستش

اينجا جنگله بخور تا خورده نشي

اينجا نصف دختر نيستن نصف پسر

اختلاف عقيده اي اينجا بيداد مي كنه

روح بچه ها رو زخمي و بيدار مي كنه

همه كنار همن اينور و اونور شهريه خفن

توي سلف همه مي خوان فيش ندن

حقيقت روشنه خودتو به اون راه نزن

روشنترش مي كنم پس بمون جا نزن

ياوري پاشو من چند وقتي باهات حرف دارم

ياوري پاشو، پاشو تو نشو ناراحت از كارم

كجاهاشو ديدي تازه اول كارم

ياوري پاشو من يه دانشجو ، باهات كار دارم

اون يكي با رفيقش خوب بوده قبلش

اما حالا رفيقش مي خواد بكنه اونو دكش

من و تو و اون بوديم از يه قطره

حالا ببين فاصله ي ما چقدره

درس،دليل هميشه تلپ بودن تو دانشگاه نيستش

پول و صفا و ... است كه دليلشه جالبه!

اين روزا اول پوله بعد خدا

همه ارباب،رعيت،كدخدا

همه آگاهيم از اين بلايا

حتي ياوري هم نمياد از اينورا

تا نشيم فنا با همين بلايا

اما كمك نخواستيم

اشك بريزه كافيه همين برا ما

دانشجوي خوب حرفامو درك كرد،تموم نكردم حرفامو

ياوري پاشو من چند وقتي باهات حرف دارم

ياوري پاشو، پاشو تو نشو ناراحت از كارم

كجاهاشو ديدي تازه اول كارم

ياوري پاشو من يه دانشجو ، باهات كار دارم

تا حالا شده عاشق بشي

مي خوام حرف بزنم رك تر بشي

پيش خودت ميگي اينه عشق تاريخي

اماعشق بس نيست خواب ديدي خيره

يادت باشه غيره ، خودت بزني قيده ،

هرچي آدم كنارت ميبيني جنيده

يكي همسن توخدا بهت پوزخند ميزنه

ميكني با كينه دعا كه منم مي خوام مث اون بشم

عقده رو كنم تركش دعا نكن بي اثره نمي كنه دركش

مي خواي بخوابي تو بيداري كابوس ببين

بيا به اين وضع گير زيادي ديگه نديم

بايد كور باشي نبيني فخر رو هر جا

كنار دستت نبيني لوس بازي بعضي ها رو اينجا

ياوري پاشو يه دانشجو باهات حرف داره

نكنه تو هم به فكر ايني كه چي توش صرف داره

ياوري پاشو من چند وقتي باهات حرف دارم

ياوري پاشو، پاشو تو نشو ناراحت از كارم

كجاهاشو ديدي تازه اول كارم

ياوري پاشو من يه دانشجو ، باهات كار دارم

اينه فرق ما توي دانشگاه...

 

نوشته شده توسط هوبخت در جمعه 20 اردیبهشت1387 ساعت 18:0 | لينک ثابت |

 

 

دوستان من خواستم يك فقره كاريبلاگ درباره ي كلاس هاي حل تمرين دوستان انجمني بنويسم كه گفتم شايد به چيزاي ديگه دامن زده بشه واسه همين هم گفتم ولش كن مگه بيكارم برم  مراسم روز معلم رو به تصوير بكش.

تا من قلمو ورميدارم تو صحنه ي سلف سرويس رو در روز پنج شنبه

ساعت سه و نيم بعدازظهر هفته ي قبل تصور كن.

خانم گودرزي جمش كن اين چه وضعيه؟

اينجا هم گرمه هم تهويه نامناسبه.

ببخشيد انقد بي مقدمه رفتم سر اصل موضوع ولي خداييش جالب بود

انگار دكتر ياوري يكمين بار بود كه اين وضع اسف بار سلف رو مي ديد تازه اون كه جاش خوب بود و پنكه دور و ورش از اين ور چند تا خدم و حشم هم كارهاي ضروريشو انجام ميدادن ، بگذريم.

بعد اينكه پسرخاله ي عادل فردوسي پور يه كم توضيح داد و خير مقدم و شعر و ازاين جور چيزا داد مراسم گروه تياتر دانشگاه وزين پيام نور واحد

ري شروع شد خداييش نمايش جالبي بود ولي حيف شد من نتونستم تا آخرش ببينم كه چي چي شد و بايد مي رفتم واسه همين هم كاريبلاگ در

همين جا به پايان ميرسه.

البته اگه نمايش رو نديدي و دوست داشتي ادامشو بخوني بگو تا يه پايان براتون بنويسم فقط نوع اون رو انتخاب كنيد:

مث اين فيلم هاي بي سرو ته ايراني باشه كه آخرشو نمي فهمي؟

و كارگردانه كلاس ميذاره ميگه فيلم با پايان باز بوده!!!

مث فيلم هاي هندي اين ميشه كه آخر دختر پسره توي يه صحنه كه صداي رعد و برق و بارون و از اونور يه عده هم كه دارن حركات موزون انجام ميدن رو  در نظر بگير كه دارن به سوي خوشبختي در علفزار ميرن كه يكي از اون پشت يه تير ميزنه و راجو رو مي كشه بعد راجو با اون وضع يه پرش جانانه مي كنه و طرف رو از صحنه ي روزگار محو مي كنه وخودش(انگار) ميميره ولي نه اينجا پايان كار نيست اون خواهرمون انقد بالا سر راجو گريه ميكنه كه راجو چشماشو وا مي كنه و زخمه خوب ميشه و زنده و سرحال ميرن زندگيشونو شروع كنند.

مث هاليوودي هم كه بعد كلي فرار و گريز از دست قاتل ها و جنايتكاران و مافيا بي گناهيشون رو ثابت مي كنن و آخر براد به آنجلينا ميگه تو راهت از اونوره من از اينور، چون بايد برم پيش پدر و مادرم زندگي كنم چون اونا چشم به راهند.

ولي خب داستان كه اينجوري تموم نميشه براد درسته اون حرفو زده ولي از ته دل كه نبوده واسه همين هم ميره كنار ساحل و ميزه زير گريه حالا گريه نكن كي گريه كن ( زوزه ي باد مزاحم و صداي سوت كشتي و آسمان ابري و غروب آفتاب خداييش چه صحنه اي ميشه ) كه يه دفه يه پيرمرده مياد( از كجاش معلوم نيست شايد از زمين فواره زده) ميشينه پيش براد ميگه چي شده؟

براد كه داره همين جور گريه مي كنه ميگه من آنجلينا رو مي خوام ؟

مي گه تو به اون ميرسي چون دوسش داري!

براد ميگه تو چي ميگي پيري اون رفته.

پيرمرده ميگه نه اون نرفته .

براد ميگه آهان تو از همون پيرمردهايي هستي كه توي فيلم ها ميان به آدما كمك مي كنن؟

پيرمرده ميگه آره من از همونا هستم.

كه يه دفعه براد مي بينه پيرمرده غيب شد و آنجلينا با يه قايق تفريحي اومده ميگه خره پاشو دنبال چي ميگردي پاشو با هم بريم كيش من از آمريكا خسته شدم ميگن خليج فارس خيلي جاي باحاليه ماه عسل رو ميتونيم اونجا بگذرونيم، براد هم جلدي مي پره تو آب كه برسه به قايق آنجلينا كه اوه يه كوسه از اونور مياد جك رو با تمام اميد و آرزوها ورميداره

به نيش ميكشه و ميبره چون بچه ها گرسنه بودن.

آنجلينا هم نامردي نمي كنه و با همون پيرمرده ميره كيش.

( اگه غمگين تموم شد ببخشيد من كه خيلي گريه كردم.

ولي خب اين هم راه داره ميتونيد آخرشو ايراني فرض كنيد كه ميرن تو بهشت اونجا به هم ميرسن. خوب شد!!!.)

 

نوشته شده توسط هوبخت در جمعه 20 اردیبهشت1387 ساعت 17:59 | لينک ثابت |
 

Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By HubakhT

©1386-1387 suse129.blogfa.com ! حق چاپ محفوظ نيست

 لوگوی حمایت از میر حسین و اعتراض نسبت به جنایات  احمدی نژاد و حامیان او