واقعا شرمنده ام كه قرار بود يه مصاحبه بذارم ولي هنوز نشده ، حالا من نميگم كه خيلي هم مهمم و انگار من هم حالا چكاره هستم ، الان يه مورد پيش اومده كه خيلي مهمتره از پرداختن به راست و ريست كردن مصاحبه واسه همين هم بايد يه عذرخواهي بكنم به خاطر اينكه چند روز ديگه هم عقب ميفته .![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
فعلا با ارزوي قبولي نيايش هاي خالصانه ي شما در شب هاي قدر و تسليت به خاطر فرارسيدن روزهاي شهادت مولا علي(ع) از خدمتتون مرخص ميشم.
ياعلي.
بچه ها مصاحبه به كمك دوست خوبم انجام شده و الان فقط بعضي چيزهاش مونده كه به محض ويرايش و حروفچيني و مميزي اي كه انجام ميشه در چند روز آينده روي وبلاگ گذاشته ميشه.![]()
خب بچه ها حال مبكنبد كه از اين به بعد عكس هفته هم داشته باشيم؟
التبه اين عكسها يه پست مجزاست چون من براي بعضي از پستهايي كه مينويسم اگه تصوير مناسبي داشته باشم ميذارم ولي اين بخش فقط مخصوص عكسهاي خنده داريه كه اگه اغراق نباشه معناگرا هم هست و جاي بسي تامل داره.
عكس اين هفته درباره ي نوع جديد فارغ التحصيلان يك دانشگاهه كه همزمان با سال تحصيلي جديد اومدن و جلوي دانشگاه آزاد اسلامي! رژه ميرن .
واقعا مسئولان دانشگاه آزاد با اين حركت بس جوانمردانه نشون دادن كه اینجا واقعا آزاده!![]()
![]()

بروبچ حتما يادشونه كه دوراني كه بچه مدرسه اي محسوب ميشديم يه زنگ داشتيم به اسم انشا كه معمولا هفته هاي اول مهر هم موضوع اين بود كه تابستان خود را چگونه گذرانده ايد.
يادت اومد؟
آره خب حالا من هم اين موضوع رو دستمايه اي براي نوشتن قرار دادم.
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
كلاس انشا:
- بابا بشين سر جات و انقد حرف نزن اسمتو مينويسم ها!
تو چقد با اين بغل دستيت حرف ميزني چند تا ضربدر هم زدم جلو اسمت بس نيست؟
برپا
- بشينيد بچه ها.
خب اميدوارم انشاهايي كه هفته ي قبلي گفتم رو نوشته باشيد.
اول يه حضور غياب ميكنم بعد اسماتونو ميخونم و ميگم كي بياد و انشاي خودشو بخونه.
- خسروي؟
- حاضر
فيض آبادي؟
- حاضر.
.
.
.
- آقا اسم ما رو نخوندي!!
- اسمت چيه؟
- اكبري
- ببينم همين كه اسمش پاي تخته است و جلوش هم n تا ضربدره؟
آره ولي باور كنين اين مبصره با من لجه من فقط داشتم با دو كلوم حرف با اين محسني ميزديم ولي اين اسممو نوشت.
- خب حالا خودت بيا و انشات رو بخون ببينم.
- اهم ... اهم... بخونم ؟
بخون.
به نام خدايي كه در اين نزديكي است.
موضوع انشا: تابستان خود را چگونه گذرانده ايد؟!
ما بعد از اينكه امتحان هاي پايان ترم خود را به پايان رسانديم و از يك سال تحصيلي طاقت فرسا و پرحاشيه و پر از اتفاق زرد فارغ شديم اول نشستيم ببينم چكاره اين؟
اول كه نگران دانشگاه نبوديم خب گفتن دانشگاه بازه و تابستون حوصلم نميره ولي ديدم بعدا در يك عمليات انتحاري خفن ، دانشگاه راحت طلب ما هرچي كلاس بود رو لغو كرد و امتياز برگزاري كلاسها رو به كلاس آموزش خبرنگاري يكي از خبرگزاري ها داد و خودش هم بيكار موند.
اي دل غافل حالا چيكار كنم ولي خب يه آب باريكه اي گذاشتن و اون هم كلاس هاي آزمايشگاه فيزيك بود كه بايد خودم رو دوشنبه ها هشت صبح به دانشگاه معرفي ميكردم تا در كلاسهاي آزمايشگاه حضور به هم رسانيم.
دانشگاه انگار در تابستون حس تهي بودن از همه چي بود.
كلاس خوب بود ، استاد عالي بود ، بچه ها هم سلام ميرسونند و من هم لب حوض ريحان ميچيدم( ياد شعر سهراب افتادم ببخشيد) من هم بودم اين دور و برا!
استاد به اين خوبي تاحالا نديده بودم واقعا جاي شمايي كه سر كلاسها نبوديد خالي. گروه ما كه خيلي تند و سريع و سه سوته آزمايشو انجام ميداد و من كه در بخش عملي بودم و به نظر خودم بهترين آزمايش ما همون به دستآوردن شتاب گرانش بود (كه در امتحان عملي هم به خودم افتاد) كه با كمي اختلاف نسبت به 9.8 بدست اومد كه اون رو هم بذاريد رو اينكه ارتفاع شهر تهران نسبت به سطح دريا بالاتره وگرنه همون 9.8 درميومد .واقعا دم همه ي بچه هاي گروه گرم.
والله به خدا.
و در آخر هم كه با امتحان هاي خوب تستي و عملي كه بچه ها دادن و همه خوب شدن به خوبي و خوشي تموم شد.
سواي دانشگاه من بيكار هم نبودم و انقدر سرم شلوغ بود كه واسه نوشتن مطلب براي وبلاگ هم هيچ وقتي نداشتم .
البته تابستون چيزاي ديگه اي هم داشت كه شناخت من نسبت به همه چيز انگار بيشتر شد و من تونستم شكيبا باشم البته اين شكيبايي خيلي تلخ بود.
البته ميدونم چرا اينجوري شدم كه بايد انقدر صبر ميكردم.
من يه روز تلخي صبر رو مسخره كردم و به ريشش خنديدم و اون هم سر يه فرصت ازم انتقام گرفت و تلخي خودشو بهم نشون داد واقعا كه تلخه ولي تلخيش هم قشنگه.
و در آخر پاييز فصل مورد علاقه ي من هم كه آروم آروم اومد و بايد حالشو ببريم.
شب و روزتون قشنگ.
- نمرت شد 17.
- آقا چرا 17.
1- بعضي جاها مبهم بود.
2- نوع گفتارت خوب نبود.
دستمالي كشيدم كفش هاي خاكي دلم را
تا تو راه درازي در پيش بود
تا حرف هاي تا شده
نگاه بسته بندي شده
و فرياد تمبر خورده ام را
به دستت برسانم
شوق ديدارت اما
راه را كوتاه كرد.
1- موضوع انشا: تابستان خود را چگونه گذرانده ايد.
از زبان خودم ولي در دوران دبستان.
2- مصاحبه ی خودم.
يه كار جديد
براي باخبر شدن از حال و احوال همديگر
اينبار در محيطي غير از وبلاگ
البته محيطي شبيه به وبلاگ
يعني ياهو360
شما ميتونيد باداشتن اكانت ياهو با بقيه ي بچه هاي كلاسي كه تو اين محيط هستن باخبر بشين.
امیدوارم استفاده کنید.
آخه باغت آباد من ديگه از چي بنويسم؟؟؟
راستي 20 شهريور هم سالگرد درگذشت جلال آل احمد نويسنده ي بزرگ كشورمان است.
پیشنهاد میکنم چندتا از کتابهاش رو بخونید.

تو بارون كه رفتي
شبم زير و رو شد
يه بغض شكسته
رفيق گلوم شد
تو بارون كه رفتي
دل باغچه پژمرد
تمام وجودم
توي آينه خط خورد
هنوز وقتي بارون
تو كوچه ميباره
دلم غصه داره
دلم بي قراره
نه شب عاشقانه است
نه رويا قشنگه
دلم بي تو خونه
دلم بي تو تنگه
يه شب زير بارون
كه چشمم به راهه
مي بينم كه كوچه
پر نور ماهه
تو ماه مني كه
تو بارون رسيدي
اميد مني تو
شب نااميدي
Soon after her brother was born,little Sachi began to ask her parents to leave her alone with the new baby.
They worried that like most four-year-olds,she might feel jealous and want to hit or shake him,so thay said"no".But she showed no sign of jealousy,she treated the baby with kindness and her pleas to be left alone with him became more urgent.
They decided to allow it.Happily,she wnet into the baby's room and shut the door,but it opened crack-enough for her curious parents to listen.
They saw little Sachi walk quiely up to her baby brother,put her face close to his and say quiely,
"baby,tell me what GOD feels like,I'm starting to forget".
با تشكر از اسپانتا

